از نارجستان که بگذرم
پشت پس هر چه حدیث ما
عبور میکند آخرین نگاه من
با تکه های سفیدی که فرو میبرد
در گلو نخواسته های بسیار
از نارنجستان که بگذرم
از همین باغ شازده
هیچ تغییری نمیکنند طلوع دوباره
پنچره ای با پرده های گلدار که میخکوب شده به دیوار
دستی آنسوی پنجره
مرا تکان میداد.
از سربالایی سئول که پایین بیایی
از پله هایی دوار سالن میلاد
از آکورد تند این جوی کنار خیابان خنک
با دستی که رها شده بود در دست من
دیگر به طلوع خورشید نیازی نبود
به پنجره
به بودن یا نیودن
به هیچ
به هذیانهای همیشه ام نیازی نیست.
نیازی نیست .
یک طلوع ابری مانده به میلادت
وقت آب دادن بهار است دخترک
باران شو لطفا...